تبليغاتX
شاعرک
داستان‌ها و شعرهای آریای9ساله
آريا رو مبل نشسته
آرشه خوابه
مامانه كجايه؟
آريا دست رو شكم گرسنه هسته
آرشه بيدار مي‌شه فوتبال مي‌بينه
آريا پا مي‌شه و دوباره مي‌شينه
مامانه پا مي‌شه و ميزو مي‌چينه
آرشه رو مبل مي‌شينه
فوتبال مي‌بينه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 20:30  توسط آریا اصغری  | 

 

نامرد!

 

بابا جون من، چشماتو وا كن

اگه خواستي يه كمي هم ، به مامان نگا كن

مامان همونه، كه نمي‌تونه

منو تنهايي تا بيست سالگي بزرگ بكنه

يه شاخه گل براي تو هديه دارم

چون كه ديگه نبينمت احمق ديوونه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 17:45  توسط آریا اصغری  | 

مورچه‌اي در آب داشت مي‌مرد

 

پرنده‌اي آمد و او را برد

 

در راه پرنده خورده شد

 

قسم مي‌خورم نمي‌دانم بعدش چه شد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:12  توسط آریا اصغری  | 

امروز خونه‌ي مادرجونم

عزيزم، جانم

خونه‌ي مادرجون مهمونم

عزيزم، جانم

با رضا بازي مي‌كنم

عزيزم، جانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 1:30  توسط آریا اصغری  | 

من اول گفتم كه حوصله ندارم، اما مامانم گفت كه صبا دعوتم كرده منم قبول كردم. حالا اينم حرف‌هاي من:

۱- من ۵۲ تا آدم كشتم.

۲- ۲ بار خودكشي كردم.

۳- من قاچاقچي موادم.

۴- پليس‌ها دنبالم هستن.

۵- سلول‌هاي مغزي من مشكل داره.

اينارو تا حالا هيچ كس نمي‌دونست. حالا اينا بيان اعتراف كنن:

خاله استراليايي، محمدرضا، محسن، وحيد، علي سروي

من ديگه درس دارم نميام اين جا.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 8:19  توسط آریا اصغری  | 

 

رفتم به باغ نقاشی

دیدم در آن‌جا، نقاشی

بود در آن‌جا نقاشی

همه تو تابلو نقاشی

تابلو تو دفتر نقاشی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 19:10  توسط آریا اصغری  | 

 

دماغ آرش پوس پوسه

مثه کاکتوسه

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 23:29  توسط آریا اصغری  | 

 

آدمی می‌رفت در باغی

که می‌دید مرد چاقی

ترس و وحشت از او گریخت

آب دهان از دهان آن ریخت

گفت به مرد چاق

که بخوریم چای داغ

مرد چاق تا آمد روی صندلی نشست

ناگهان پایه‌ی صندلی شکست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 23:19  توسط آریا اصغری  | 

به نام خدا

روزي روزگاري در سرزمين خيلي بزرگی، آن‌جا خیلی بزرگ بود ولی جمعیت خیلی کم بود. فقط ده نفر آن‌جا بود. همه‌ی آن ها پسر بچه بودند، همه‌ی آن‌ها شبیه هم بودند. یک زن از مسافرت آمد. آن‌ها تعجب کردند. آن زن مادر آن‌ها بود. مادر آن‌ها همان‌جایی که بود رفت و متاسفانه در راه مرد. آن‌ها وقتی که فهمیدند که مادرشان مرده خیلی ناراحت شدند. چند روز بعد آن‌ها هم مردند. در آن سرزمین دیگر هیچ کس نبود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 22:30  توسط آریا اصغری  | 

قاشق و چنگال برادر

غذا می دن برابر

خوش حال و شاد هستن

با هم دیگه خوب هستن

نه چشم دارن نه ابرو

نه دست دارن نه پارو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 19:41  توسط آریا اصغری  |